بسم الله الرحمن الرحیم
ای کاش زود تر به فکر نوشتن می افتادم که الان بسیاری از گرفتاریها حل شده، چه مشکلاتی که خدا ازمون برداشت و باور کردنی نبود. و لا اقل کار مدتهاست که شروع شده. شاید بگم که چه به سرمون اومده تاحالاش ولی گفتن همزمانش و ثبتش در تاریخ یه مزه دیگه میده.
اگه شما لشکر رسانه ای رو نمیشناسید، فقط اینو بگم که اینجا با یک عملیات بزرگ تاریخ ساز به یاری خدا آشنا میشید که در مسیر انجامه. و من به عنوان یک کوچک نالایق، به فضل خدا، در این ورطه برخوردم و توفیق خدمت در این پروژه بزرگ الهی به من ناچیز رسید. لا اقل شاید این مساله در فکر منه که مهم نیست چون آینده بهتر مشخصش میکنه که این فکر به عمل تبدیل میشه یا نه. با زمان کل میزنیم و ثابت میکنیم که میشه اینجوری، هم فکر کرد هم کار کرد.
قصد این رو دارم که به مرور زمان، درد دلها، شادیها و غمها رو در راه رسیدن به اون نقطه آرمانی، در این محل ثبت کنم. تا زمانی که لشکر! به جایی رسید، همه بدونن که اینها از کجا شروع کردنو چی شد که این شد.
شروع کار رو در 4 فاز و از اون به بعد رو به مرور زمان، بطور جریانی در اینجا ثبت خواهم کرد. چون دلم روشنه که یه روز ما هم ... شاید اما برای اونوقت دوست دارم که پیام خودمو رسونده باشم...
یا دم باشه همه اینا رو براتون بگم : داستان آدم کوچولو های آرمانی، داستان کانونیها، داستان کار و آمریکاییها داستان کار با یهود، داستان کمکهای خدا، داستان مرگهای عبرت انگیز، داستان زیاد خوابیدن، داستان آدم فضاییها، داستان امام رضا و دعا، داستان ویدئو پروژکتور، و آخر همش، داستان عینیت هدف، که همشون با هم، میشن فاز یک داستان لشکر.
یا مهدی.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 15:48  توسط حمیدرضا متاله
|