حرفهای زیادی برای گفتن دارم اما از اصل گزیده گویی در وبلاگ نباید خارج بشم. پروژه فیلم تبلیغاتی لشکر، بالاخره تمام شد. و به دید من، مانور رسانه ای خوبی بود. پی به وجود مشکلات زیادی بردم که در عمل گریبانگیر سربازان رسانه میشه. نحوه انجام کار، ورود مزاحمین رسانه ای بی فکر. اشخاصی که صرف بلد بودن کار با نرم افزار، ساختار شکنی میکنن و دیدگاه های لشکر رو نشناختن. مشکل جو سازی منفی از جانب مدیران سفارش دهنده کار. مشکل استرس. مشکل عدم ثبوت نیروها، مشکل فقدان مدیریت پروژه، مشکل عدم قبول مدیریت علمی و برگزاری جلسه. مشکل بداخلاقی اعضا که دلیلش مشخصه. مشکل اینکه هر کی از راه میرسید هر حرفی دلش میخواست میزد و هر جوی بوجود می آورد. مشکل نیروهای ساده ای که همه حرفا رو بدون اینکه با مدیرشون صحبت کنن قبول میکردن. اونقدر مشکلات در اون بازه یک هفته ای زیاد بود که برای دق کردن یک سرلشکر و جون دادنش و اینکه لشکرش در خطره کافی بود. هنوز از دست میثم و مسلم و محمود دلخورم. اینو اینجا ثبت میکنم تا بمونه. اما الان که تو دانشگاه بعد از کلاس اصول سرپرستی دارم این مطالب رو مینویسم کلی چیزای جدید بلدم که میتونه مشکلات لشکر رو حل کنه. کلی درد و دل دارم که نوشتم اما تو هارد پروژست. به زودی میزارمشون اینجا. ولی در کل جهنمی بود در نوع خودش. چیزی که کانون خیلی راحت از کنارش رد شد و آقای عسکر نژاد گفت: خوش به حالشون چه کار تمیز و بی دردسری! نیروهای ما همش تو خاک و خل میپلکن و اینا اینجا حال میکنن. کارگردانمون آقای سبحانی هم که خودش یکی از موضوعات داغه اما در کل من عهد کردم که تمام مشکلات رصد شده در این پروژه رو دونه دونه سر ببرم و برای عدم تکرارشون برنامه ریزی کنم. تا برای آینده لشکر موفقیت حاصل بشه. خیلی کار داشتم که به خاطر این پروژه هنوز باقیه اما به این همه تجربه می ارزید. ثبت سمن و اساس نامه هاشو بقیه کاراش- راه اندازی برد اطلاع رسانی لشکر- درسای دانشگام-راه اندازی کلاس تئاتر- حالا جو اومده که منو وادار به انجام کلی کار دیگه هم بکنه. تقسیم کار باید کرد. مدیریت انفرادی جواب نمیده هنوز هم تنهام. یه عالمه کار هست که باید یه گروه انجامشون بده. از من خارجه. کاریش نمیشه کرد. دعا کنین ۴ تا آدم به درد بخور پیدا بشه.. دعا کن رهگذر دعا.
یا مهدی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 15:33  توسط حمیدرضا متاله
|
از خدا ميخوام كه منو گروهمو بزرگترين خطر عليه يهود و همدستاش بكنه و موفق به انجام پروژه بزرگ و جهاني نهضت رسانه اي.
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 17:59  توسط حمیدرضا متاله
|
بچه ها موجودات جالبی هستن و من رابطه خوبی رو باهاشون دارم. در مواردی که فرصتی رو در کنارشون هستم، ایده های جالبی پیدا میکنم و کارهای جالبی انجام میدم. در موردی که میخوام باهاتون درموردش حرف بزنم، چند پسپسر دایی (پسر پسردایی) به نامهای پوریا، آریا و عرشیا دارم که ارتباط خاصی رو باهاشون برقرار کردم. پوریا امسال رفته اول راهنمایی، آریا دوم ابتدایی و عرشیا هنوز مدرسه نمیره. شاید 2 سال باشه از روز شروع این ماجرا که بر حسب اتفاق، اوقات پوریا تلخ بود. انگار کسی درکش نمیکرد. ناسازگار شده بود. به این فکر کردم که چطور میتونم سر شوق بیارمش و کاری کنم که از این فضای فکری در بیاد. کم کم بهش نزدیک شدم. شروع کردمو با لحنی مرموز، از موجودات فضایی براش حرف زدم. موجوداتی که شبها به بچه های خوب و مهربون سر میزنن، موجوداتی که کلی اسباب بازی دارن و وقتی میان بچه ها رو باخودشون و با اون اسباب و وسایل پیشرفتشون، به گردش میبرن. جنگلهای آمازون، آفریقا، سواحل بکر و زیبا. و از اون به بعد وقتامونو تو مهمونیا وقتی میومدن خونمون، یا ما میرفتیم خونشون، میزاشتیم رو صحبت در مورد اینجور قصه ها. خونه ما هم که نوک قله کوهه و حسابی جور این قصه هاست. اونم رو پشت بومش. واقعا خودم هم با تمام وجود همراه میشدم باهاشون برای سفر به اون فضا. فضای رمز و راز گونه ای که پر از هیجان بود. و از اینجا بود که کم کم حس کردم که من براشون تبدیل شدم به شخصیتی که بسیار قابلیت اثر گذاری بر روی افکارشون رو داره. از اونجایی که بچگی خودم هم همیشه با عشق موجودات فضایی و بشقاب پرنده ها و رباتها گذشته بود، و در کنارش، داستانهای ژول ورن و در حوزه سینما، فیلمهای تخیلی، تا دلتون بخوات براشون حرف و حدیثای فضایی داشتم. اما به نظرم این ارتباط ایجاد شده فرصت خوبی برای حرف زدن از چیزایی بود که براشون میموند و چیزایی که هم تو اون سن و هم بزرگسالی و هم آینده اخرایی، براشون موندگار بود. اونجا بود که گروه (mforce (mahdi Force رو با هم تشکیل دادیم و گفتم که رئیس ما حضرت مهدیه و ما باید سربازای خوبی براشون بشیم. بچه ها از اون روز یه شور دیگه داشتن. مقرر کردیم که هر روز صبح هر کدوم 10 بار بگن یامهدی. وقتی که رفتم خونشون دیدم که یه کاغذ روی در اتاقشونه که روش نوشته یامهدی تا هیچ وقت یادشون نره که یامهدی گفتنشون رو فراموش کنن.
پوریا، آریا، عرشیا دوستون دارم.
از بعد اون روز گروه، متناسب با علاقه ای که بچه ها تو اون سن به اسلحه و تفنگ دارن، تبدیل شد به یک گروه نظامی، و پوریا: دیده بان، آریا: ستوان، و عرشیا: سرباز گروه، و من رو هم به ریاست خودشون برگزیدن. هر وقت همدیگه رو میدیدیم، از من درخواست میکردن که جلسه بگیریم و به من گزارش میدادن، و طرحهای عملیاتیشون رو به من ارائه، و از من درخواست ارتقاء درجه میکردن. تو اون جلسه سعی من این بود که هر بار، یه حرف خدایی براشون بگم، و اونا سرتا پا گوش بودن. ازشون میخواستم که با نهایت توان، برای پیشرفت، اقدام کنن و از باباشون بخوان که کلاسای جورواجور ثبت نامشون کنه. چند باری که با کانون به مشهد رفتم، از بدو تاسیس گروه!، براشون سوغاتی آوردم، حتی از کربلا هم دوتا ماشین کوچولو آوردم براشون که خیلی خوشحالشون کرد. ولی دو سری آخر که از مشهد میام، برام یه نامه رسمی مینویسن و بازگشت منو از شهر آفتاب! تبریک میگن.
با این پتانسیلی که بچه ها برای خدایی شدن دارن، چرا هیچکس اونطور که باید تو این مملکت براشون برنامه ریزی نکرده. منظورم از اونطور که باید اونجور یه که شرکتای صهیونیستی هالیوودی اللخصوص والت دیسنی و پیکسار کردن. سرمایه گذاری بر کودک، یعنی سرمایه گذاری بر آینده. یعنی تحول. چرا من بچه مسلمون تو ناخودآگاه ذهنم، پیام حک شده کارتونهای یهودی ساخت ضد اسلامو دارم؟ من هیچکس نیستم اما از خدا، امام رضا، و آقا امام زمان اینو خواستم که توفیق راه اندازی بزرگترین مجموعه رسانه ای جهان رو به من بدن تا بتونیم درآینده ای نزدیک انشاءالله، پیام دینمونو به عالمی برسونیم و کاری کنیم که تمام وجود هر بیننده ای مالامال از عشق الهی بشه انشاء الله.
الان اعضای گروه Mforce در حال آموزش هستند، و روزی رو به انتظار نشستم که با نهایت توان وارد عمل بشن.
تا زمانیکه پرچم یامهدی را، بر قله های عالم به احتزاز درنیاورده ایم، از پای نمینشینیم.
اینجا لشکر رسانه ای.
یا مهدی.
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 23:55  توسط حمیدرضا متاله
|