تبليغاتX
خاطرات یک سر لشکر رسانه ای
در این وبلاگ شما شاهد یک عملیات بزرگ تاریخي به مرور سیر در زمان خواهيد بود.
از دست رفتن چه آسان، آدم که نمیشیم ما.
آری دوستان، آدم شدن محال است. و ما اندر این آخر الزمان، هم قابلیت متعالی شدن در حد فجیع را داریم، و هم قابلیت بیچاره شدن، خاسر دنیا و اخرا شدن در حد فجیع را. و چه قدردان باید باشیم، که هدایت خدا بر دل ما تابیده و قابل هدایت بوده ایم. لکن این نعمت الهی را چه بسیار تضییع کرده ایم و این در گران بها (هدایت الهی) و این نهال عشق پروردگار را آب نداده ایم، که به استعداد واقعیش نرسیده و حال اینکه ما این نهال را داریم و باید در حفظ و حرس و حرث آن بکوشیم. تا به جایی برسد. نمیدانم برای چه ولی باید برسد. چون خدا خواسته که باید برسد، پس باید برسد. و اینچنین است ماجرای کنزالمخفی و در واحد، کانهو ماجرای لوبیای سهر آمیز، که درخت نعمت و هدایت الهی تا بدانجا رسید، که در قصه به ثروت دنیا، و در واقع برای من و توی ایرانی، به عشق خدا، و درک مفهوم هدایت، و عشق الهی و پروردگار که چه شیرین است وصال یار. و بودن با واصلان که در ظاهر در دنیا و در باطن همراه با پروردگار خویشند. یاد آن پیر فرزانه، بخیر که به حق، واصل بود. حاجی سیف. واصل بود و واصل تر تر شد. به امید وصال هر چه ترتر و هر چه بیشتر برای همگان الالخصوص، بر و بچ کانون فرهنگی رهپویان وصال. برای این بد بخت مفلوک فلک الله پرورده نعمت خورده و عصیان کرده نیز طلب وصل و وصال بفرمایید. که بیچاره و عاصی، در پی مفهومی هستم که هیـــــــــــــــــــــــــــــــچ خود از آن سر در نمی آورم.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:26  توسط حمیدرضا متاله  |