از دست رفتن چه آسان، آدم که نمیشیم ما.
آری دوستان، آدم شدن محال است. و ما اندر این آخر الزمان، هم قابلیت متعالی شدن در حد فجیع را داریم، و هم قابلیت بیچاره شدن، خاسر دنیا و اخرا شدن در حد فجیع را. و چه قدردان باید باشیم، که هدایت خدا بر دل ما تابیده و قابل هدایت بوده ایم. لکن این نعمت الهی را چه بسیار تضییع کرده ایم و این در گران بها (هدایت الهی) و این نهال عشق پروردگار را آب نداده ایم، که به استعداد واقعیش نرسیده و حال اینکه ما این نهال را داریم و باید در حفظ و حرس و حرث آن بکوشیم. تا به جایی برسد. نمیدانم برای چه ولی باید برسد. چون خدا خواسته که باید برسد، پس باید برسد. و اینچنین است ماجرای کنزالمخفی و در واحد، کانهو ماجرای لوبیای سهر آمیز، که درخت نعمت و هدایت الهی تا بدانجا رسید، که در قصه به ثروت دنیا، و در واقع برای من و توی ایرانی، به عشق خدا، و درک مفهوم هدایت، و عشق الهی و پروردگار که چه شیرین است وصال یار. و بودن با واصلان که در ظاهر در دنیا و در باطن همراه با پروردگار خویشند. یاد آن پیر فرزانه، بخیر که به حق، واصل بود. حاجی سیف. واصل بود و واصل تر تر شد. به امید وصال هر چه ترتر و هر چه بیشتر برای همگان الالخصوص، بر و بچ کانون فرهنگی رهپویان وصال. برای این بد بخت مفلوک فلک الله پرورده نعمت خورده و عصیان کرده نیز طلب وصل و وصال بفرمایید. که بیچاره و عاصی، در پی مفهومی هستم که هیـــــــــــــــــــــــــــــــچ خود از آن سر در نمی آورم.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:26  توسط حمیدرضا متاله
|