هنوز بحث اتاق فکر و درخواست من از سید عزیز به نتیجه نر سیده اما...
یه خواب دیدم.
فضای عجیبی داشت. بگزریم که چه اتفاقاتی افتاد اونجا تو خواب ولی آخر ش زجه میزدم... از اینکه
از اینکه اگه اون حرفایی، اون شنیده هایی، که شنیدمو زندگیمو عوض کرد رو نمیشنیدم، الان چی میشد؟!!...
درکش الان برای خودمم سخته چه برسه به شما اما فضای خواب، به من این خسران بزرگو این سوره قرآنو تدایی میکرد که:
والعصر. ان الانسان لفی خسر...
تو خواب میخوندمو اشک میریختم. لب یه پشتبوم بودم. با نگاه به افق شهر.
با
نشنیده ها و ندونسته ها در خسرانیم با عمل نکرده ها که چه عرض کنم... اما
تو خواب از این معنا زجه زدم... اگه اون شب اول سید اونجوری حرف نمیزد...
یا قبل تر، اون برادر شهید تو بابل، یا سید جواد هاشمی اون بار، اونجا..
از خواب پریدم...
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 5:51  توسط حمیدرضا متاله
|