<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات یک سر لشکر رسانه ای</title>
<link>http://sarlashkar.blogfa.com/</link>
<description>در این وبلاگ شما شاهد یک عملیات بزرگ تاریخي به مرور سیر در زمان خواهيد بود.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 22 Dec 2008 15:36:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>صدا و سیما</title>
<link>http://sarlashkar.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>مدتهاست که مطلب نزدم البته مهم هم که نیست. کسی که نمیاد کسی که نمیخونه اما به هر حال... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان حدود ۱ ماهه که بطور آزمایشی مشغول کار در صدا و سیما شدم. اینجا جالبه و فعلا باحاله اما آدماش که میگن کلا باحال نیست. اینجایی که هستم گود تدوین خبره. اینجا ما با خبرنگارا سرو کار داریم. میان گزارشاشونو تدوین میکنیم و برای پخش، پشت سر هم به اصطلاح روی کنداکتور میبریم. بعضیهاش هم برای ارسال به تهران از طریق اینترنت ارسال میکنیم. اینجا با یه دستگاهی کار انجام میشه که خیلی سریع تر از کامپیوتره. اسمش دی افه... سیستم جالبی داره. همه ازش بیزارن ولی من نه. فعلا که جذابیت داره برام. به نوع تدوینی که باهاش انجام میشه میگن تدوین خطی. جالبه. منطق کار باهاش سادست. خیلی سریع میشه باهاش تدوین زد. اما بگزریم این از دستگاه که جون نداره بزارین از جوندارای اینجا بگم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین نفر همکارم، آقای بلادی هست که تو شیفت من، (روزای زوج ماه) باهاشون هم شیفتم. حدود ۹ سال از من مسن ترن و خیلی شوخ طبع و با معرفت. هوای منو که خیلی دارن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنیده بودم که آدما اینجا آنچنان به قول ما گفتنی علیه السلام نیستن و باید مواظب باشی نمیدونم دینت رو نبازی. از غیبت و گناهای زبونی زیاد شنیده بودم. بنده خدا دختر عموم هم که چند سال پیش از من اینجا کار میکرده هم به همین دلایل از اینجا فراری شده بود. انسان به شدت خوب و با تقواییه. تو واقعه انفجار هم با مادرش (زن عموم) مجروح شد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما کاری که من کردم این بود: همون اول کار به هر کس که احساس میکردم میخوام خیلی باهاش سر کنم و آینده ای رو یا شاید عمری رو باهاش سپری کنم، یه آیت الکرسی خوندم و به قول مادر بزرگم بهش فوت کردم. و از خدا خواستم که خودش نزاره که این ارتباط سیاه بشه. این روزا که روابط بین آدما اینقدر تیره و تاره، به نظرم میاد من باید آیه الکرسی رو به جای خونه و ماشین، به این چیزا خوند و فرستاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته یه دستور العمل دینی دیگه هم هست رعایتش رو به شما هم توصیه میکنم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اگر ۴ قل رو صبح قبل از خروج از منزل بخونی، به خواست خدا آبرو و شرف و عزتت در اون روز حفظ میشه حتی اگه انس و جن با هم بخوان باز هم نمیتونن به قول خودمون ضایعت کنن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا علی مددی با ما باشید با خبرایی که میشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; انشالله اگه نفسی بمونه، بیشتر مینویسم و چیزای با مزه اینجا رو براتون تعریف میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Dec 2008 15:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarlashkar&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>sarlashkar</dc:creator>
<guid>http://sarlashkar.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قنوت</title>
<link>http://sarlashkar.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>اللهم صل علی محمد و آل محمد&lt;br /&gt;اللهم اجعل نا محیی دینک&lt;br /&gt;اللهم صل علی محمد و آل محمد&lt;br /&gt;الهم اغفر بالمومنین و المومنات والمسلمین و المسلمات والاحیاء منهم والاموات&lt;br /&gt;اللهم صل علی محمد و آل محمد&lt;br /&gt;اللهم عرفنی نفسک الهم عرفنی حجتک&lt;br /&gt;اللهم صل علی محمد و آل محمد&lt;br /&gt;الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک&lt;br /&gt;اللهم صل علی محمد و آل محمد&lt;br /&gt;ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار&lt;br /&gt;اللهم صل علی محمد و آل محمد&lt;br /&gt;اللهم اغفر ذنوبنا کلها&lt;br /&gt;اللهم صل علی محمد و آل محمد&lt;br /&gt;اللهم ارزقنی حلاوت زکرک&lt;br /&gt;اللهم صل علی محمد و آل محمد&lt;br /&gt;اللهم ارزقنا کمال انقطاع الیک&lt;br /&gt;اللهم صل علی محمد و آل محمد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دعاهای مورد علاقتونو کامنت کنین.&lt;br /&gt;همون چند تایی رو که تو قنوت میخونین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 11 Mar 2008 10:01:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarlashkar&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>sarlashkar</dc:creator>
<guid>http://sarlashkar.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اجلاس حکمت</title>
<link>http://sarlashkar.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>سلام. اینجا تهرانه. اجلاس حکمت.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حاج آقای اسماعیل پور(رئیس سازمان ملی جوانان) ترتیب سفری رو دادن. دیشب وزیر اومد (آقای هرندی). بهشون در مورد طرح لشکر گفتم. گفتن این مطالبی که شما میفرمایید خیلی شوق انگیزه. قراره باهام تماس بگیرن. انشا الله میخوام از این فرصت نهایت استفاده برده بشه. طرح ملی لشکر رسانه ای باید اجرا بشه. این یک لزوم ملیه. الکی الکی لابه لای نخبه های کشور اومدیم اینجا. امیرم هست (احیایی). سطح فکرا همه پایینه. خدا رو شکر فرصت خوبیه. هنوز تموم نشده. حمیدم باهامونه همینطور آقای حقایقی گل گلاب از صدا و سیما (مسئول اطلاعات و اخبار). آقایون دیگه: تجلی (مسئول حافظیه شیراز) و کیان (روحانی نخبه) که به دست آقا (رهبر) معمم شده. ارتباطای خوبی گرفتیم الحمدلله. اینجا لشکر رسانه ای صاحب الزمان فعلا صدای ما را از همین وبلاگ میشنوید. (شنیدن که چه عرض کنم) اما دعا کنید براش. باید این کار انجام بشه. باید. این کار کار ما نیست. کار خداست باید پیشش ببریم باید پیشش ببره باید پیش بره. اگه خودش بخوات. تمرکز ندارم حمید دستشوییه باید برم منتظره فعلا یا علی. اصلا همیشه یا علی اما الان خداحافظ البته همیشه خداحافظ پس فعلا هیچی!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بای&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Feb 2008 09:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarlashkar&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>sarlashkar</dc:creator>
<guid>http://sarlashkar.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چی بگم</title>
<link>http://sarlashkar.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>چی بگم که بهتره هیچی نگم. من نمیگم نباس بگم چرا بگم. آخه چرا باید بگم. ولی میگم ولی از خودم نمیگم.  از علی میگم&lt;br /&gt;. یه جا دیدم چیدم آوردم. برا وبلاگم. برا تو که میخونی.&lt;br /&gt;در مردمي كه نه خود نيك خواه اند و نه نيك خواهان را دوست دارند، خيري نيست . ( امام علي عليه السلام )&lt;br /&gt;اونجا که اینو دیدم چیزای دیگه هم بود. حالم حال گریست. اونا رو پیشکش ولی خدا خیرشون بده زحمت کشیدن.&lt;br /&gt;با اینکه میدونم اینجوریا این وبلاگ وبلاگ نمیشه ولی... با حرف خدا و امام معصوم شاید بشه البته تو شایدش که شکم ولی شاید حتما شایدم شاید!...&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 02 Jan 2008 18:09:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarlashkar&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>sarlashkar</dc:creator>
<guid>http://sarlashkar.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>والعصر...</title>
<link>http://sarlashkar.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>
هنوز بحث اتاق فکر و درخواست من از سید عزیز به نتیجه نر سیده اما...&lt;br /&gt;یه خواب دیدم.&lt;br /&gt;فضای عجیبی داشت. بگزریم که چه اتفاقاتی افتاد اونجا تو خواب ولی آخر ش زجه میزدم... از اینکه&lt;br /&gt;از اینکه اگه اون حرفایی، اون شنیده هایی، که شنیدمو زندگیمو عوض کرد رو نمیشنیدم، الان چی میشد؟!!...&lt;br /&gt;درکش الان برای خودمم سخته چه برسه به شما اما فضای خواب، به من این خسران بزرگو این سوره قرآنو تدایی میکرد که:&lt;br /&gt;والعصر. ان الانسان لفی خسر...&lt;br /&gt;تو خواب میخوندمو اشک میریختم. لب یه پشتبوم بودم. با نگاه به افق شهر.&lt;br /&gt;با
نشنیده ها و ندونسته ها در خسرانیم با عمل نکرده ها که چه عرض کنم... اما
تو خواب از این معنا زجه زدم... اگه اون شب اول سید اونجوری حرف نمیزد...
یا قبل تر، اون برادر شهید تو بابل، یا سید جواد هاشمی اون بار، اونجا..&lt;br /&gt;از خواب پریدم...</description>
<pubDate>Fri, 09 Nov 2007 02:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarlashkar&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>sarlashkar</dc:creator>
<guid>http://sarlashkar.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل درد!</title>
<link>http://sarlashkar.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>
دلم درد میکنه. بعضی وقتا. ولی نه همیشه. ای کاش همیشه. لا اقل یه کم بیشتر. حالا نه همیشه. اگه بدونی و دلت درد نکنه مریضی! مطمئنم مرضه. آخه میشه بدونی و درد نکنه دلت؟ نه نمیشه. مگه واقعا مریض باشی که دل درد نگیری. بدونی واقعیات رو. بدونی اوضاع از چه قراره. بدونی چقدر آدم تو همین لحظه دارن زجر میکشن. بدونی چقدر فقیر تو زمین خدا هست که میخوات زمینو دندون بگیره حالا ایران یا افریقا فرقی نداره! هر جا. بدونی چقدر ارواح بشر بعد از مرگ بدناشون، چاره ای جز درد و رنج ابدی ندارن. بدونی کی میخوات بیاتو چیکار میخوات بکنه. بدونی و بشناسی وضع جهانو قبل و بعد از ظهورش. لا اقل همین قددی که من میدونم. ولی دلت درد نگیره مریضی. سید دلش درد میکنه. سید منم دلم درد میکنه. سید میدونم دلت درد میکنه. الهی هیچ وقت مریض نشی. همیشه دلت درد بکنه. برا خدا درد بکنه. آخه سید کارت دارم. یه عمره که کارت داشتم. کی از تو بیشتر دلش درد میکنه که من بشناسم؟ چرا یه دقه نمیشه باهات حرف بزنم؟ کارت دارم. مدتهاست ذهنم داره کار میکنه. خوب چیکار کنم؟ ازم بیشتر بر نیومده... لشکر سیخی چن... ولی به خدا دلم درد میکنه. بزار یه دقه نه راستش یه عمر باهات حرف بزنم. کلی نقشه کشیدم. کلی فکر تو کلم انباره. میترسم وقتتو بگیرم ولی لازمه. به جون خودم به خاطر خدا بهم وقت بده. سید یه طرح ریزی میشه کرد. یه خلاقیت میشه بکار برد. یه عملیات بزرگ. سید میشه یه کار گنده کرد. راستشو بخوای سید، این اگه تو کله من باشه به این زودیا به جایی نمیرسه. ولی تو میتونی اجراش کنی سید. خودمونی شدم. بزار بشم. اه از این خجالتی که پیش تو میکشم نزاشته یه عمری باهات حرف بزنم. مسخرست. ما به اتاق فکر نیاز داریم سید. اتاق فکر خلاق. هزاران روش هست که میتونه راندمان و عملکردتو با همین توانی که میزاری افزایش بده. تا هزار برابر تا بی نهایت برابر. سید دم ظهور این حرفا زدن یه کم عجیبه. ولی لا اقل میشه دست آدمای بیشتری رو تو دست امامشون بزاریم. ولو صد هزارتا. نمیگیم 1 میلیارد تا. که من میگم باندو وسعت بدیم. همه رو. یعنی همه از همه. حالا هر تعداد که هست. سید من به امکانش فکر کردم. باید یه ساعتایی با این مدل فکری فکر کنی. ذهن ابر خلاق تو خودش بقیه راهشو میره. یکی که ذهن خلاق داره، باید خوب مدیریتش کنه و مهمترین نکتشم اینه که ماده اولیه از علوم مختلف به خوردش بده تا ذهن متناسب با مواد خام اولیه مدام خروجی بده. یه دلیل ابر خلاق بودن ذهن شما همینه ولی سید کمه..... بیشتر بیشتر..... با اتاق فکر شما تبدیل به یه موجودی میشین که الله اکبر....&lt;br /&gt;الله اکبر...&lt;br /&gt;اتاق فکر با حضور اذهان خلاق و باز. اتاق فکر با حضور عالمان به علوم مختلف. اتاق فکر حتی به صورت مجازی.&lt;br /&gt;با شیوه دلفی یا طوفان ذهنی. سید هر ذهنیتی از این مطلب پیدا کردی نبند. بزار باز باشه. باید ببینمت. بزار یه ملاقات از نسل من با نسل تو صورت بگیره. بزار دوتا شیوه فکری با هم روبرو بشن. شاید یه جرقه ای خورد.&lt;br /&gt;همیشه از خدا میخواستم همین کاری که تو میکنی رو در وسعت واقعی جهان پیاده کنم. یا اینکه فقط ابزاری بشم که برد فیزیکی کارتو بصورت واقعی و مجازی بی نهایت بالا ببرم. از لحاظ حقیقی که بی نهایته کارت.  ولی امروز دیدم خیلی دلم خوشه. رو شدنش بحث دارم. چند ساله روش دارم کار میکنم و امروز دیدم که بدون تو نمیشه.&lt;br /&gt;راجع به این فرقه وهاب جونم اینا و فرقه بها جونم اینا و ...هم ایده مقابله قوی دارم که با کمک خودت قابل اجراست. تقسیم کار میکنیم شما اون بالا، من ریز نقش حقیر هم این پایین نوکرتم.&lt;br /&gt;حوصله ویرایش ندارم سید جان این مطلبم تو وبلاگ بی مخاطبم زدم که قابل ارجاع باشه. البته میخوام کسی خواست به این اتاق فکر بپیونده. خروجی ادیت بشه شسته رفته تقدیم شما بشه.&lt;br /&gt;البته من از قسمتای منفیش میترسم...&lt;br /&gt;این مطلب جهت پیش برد سیاستای جهانی کانون و پردازش ایده های جدید و نوه. اگه مطلب رو دیدید و لازم دونستید پایین بکشم بگین.&lt;br /&gt;باز تاکید میکنم سید جان ذهنتو رو مطلب نبند هنوز حرفم رو نزدم. هنوز کارت دارم. هنوز ... هنوز...&lt;br /&gt;اینم از مطلب ما به جای دل درد شد درد دل! گمونم میخواستم اینا رو جای دیگه بگم ولی موقع وبلاگ به روز کردن آن لود شد! (آپ لود نه همون آن لود!)&lt;br /&gt;آهان راستی بچه ها بحث دل درد رو هم جدی بگیرید. و برای اینکه بهش برسید، نیازه که ضعفا رو تو گوشه ای از فکرتون همیشه یادرآور بشید. و ائمه ای که همه تلاششون رو برای حل مشکل دنیا و عقبای خلق خدا کردن رو بشناسید و با خواستشون همراه بشید و همین الان یه صلوات مشتی بفرستین.&lt;br /&gt;سلامتی سید نازنین هم یکی دیگه.&lt;br /&gt;والسلام.&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Oct 2007 04:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarlashkar&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>sarlashkar</dc:creator>
<guid>http://sarlashkar.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخه چرا به روز نميكني؟؟؟؟؟؟؟؟</title>
<link>http://sarlashkar.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>
از اين وقفه چند ماهه عذر خواهي ميكنم. اما گرفتار بودم. از دوست عزيزم آقاي ابراهيم عليپور متشكرم كه يادآورم شدن كه اينجا ما يه وبلاگي هم داشتيم. درسته كه مخاطبي هم به دليل كم كاري خودم نداره ولي... همه ميدونن كه من يكي حرف زياد دا رم بزنم. اگه ننوشتم چيزي از حواس پر تيمه ولي... &lt;br /&gt;بگزريم.&lt;br /&gt;همه چيز داره خوب پيش ميره. امروز روز دوم ماه شواله و بايد بگم كه در اين لحظه تاريخي لشكر داراي 3 تا هويت شده.&lt;br /&gt;1- واحد لشكر رسانه اي كانون فرهنگي رهپويان وصال&lt;br /&gt;2- NGO لشكر رسانه اي زير نظر سازمان ملي جوانان استان فارس&lt;br /&gt;3- شركت تعاوني _رسانه معبر زمان سبز_ كه مخففش ميشه رمز سبز&lt;br /&gt;اما از اونجايي كه لشكر سعي در پخش ديدگاهش داره هزار جور گروه كوچيك و بزرگ هم داره با خط فكريش ر اه ميافته كه اگه دشمن بخوات ما و بزنه، اونا به كارشون ادامه ميدن. حتي همينم بعيد نيست رد گم كني باشه.&lt;br /&gt;باور نميكنيد كه چقدر كمكهاي خدا توي كار محسوس بوده و هست. شايد فقط بعضيا متوجه حرف من بشن. ولي از همون روزاي اول كار اين مساله بصورت حيرت انگيزي احساس ميشد. به قول مرحوم حاج علي اصغر آقاي صيف: هيچ جاي اين فكر از خود شما نيست. همشو آقا امام زمان تو ذهنتون ايجاد كردن. &lt;br /&gt;پس اين كارو خوب انجام بديم كه اگه كه نه خدا جايگزين ما، آدماي ديگه اي رو تو ميدون مياره.&lt;br /&gt;پس فيضو بچسبيمو كار كنيم. كه ما محتاج كاريم و خدا هيچ نيازي به ما نداره.&lt;br /&gt;خوب بايد بگم كه شركت جديدالتاسيسمون الحمدلله خيلي از مشكلات رو حل كرده و الان سرعت پيشرفت رو 10 برابر يا حتي بيشتر كرده. مثلا نتايجي كه در يك هفته اخير در زمينه مديريت اينترنتي گرفتيم به شدت پروژه سايت ملي رو به عمل نزديك تر كرده و در كنارش در فكر ارائه طرح ملي سپاه رسانه ملي به مقامات و مسئولان كشوريم.&lt;br /&gt;خدا ما رو بزگ كنه و از بچگي در بياره كه بايد مثل بزرگا فكر كنيم. بزرگي كه من مد نظرم دارم بزرگيه كه از بازي با دنيا به اين صورتا دست كشيده و با قواعد الهي حياتشو ميگزرونه. انسان بزرگ آرماني من حاج صيفه. حاج صيف و استاد نازنين  همه كانونيا و خودم، سيد محمد انجوي نژادي كه  با وجود سن كم، در شروع كار توكل به خدا كرد و همه  پتانسيلشو برا خدا تو ميدون آورد. در حالي كه خيليا ميگفتن اول به  جايي برس و بعد به جايي برسون. پالس شروع رو به محيط داد و با خودش و به همراه رشد خودش بقيه رو هم رشد داد. &lt;br /&gt;هممون مديونشيم.&lt;br /&gt;و خلاصه ديگه اين كه...&lt;br /&gt;منتظر اخبار پيشرفت لشكر باشيد.&lt;br /&gt;آخه ابراهيم كارم داره!!!&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 14 Oct 2007 22:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarlashkar&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>sarlashkar</dc:creator>
<guid>http://sarlashkar.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم شدن</title>
<link>http://sarlashkar.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>از دست رفتن چه آسان، آدم که نمیشیم ما.&lt;BR/&gt;آری دوستان، آدم شدن محال است. و ما اندر این آخر الزمان، هم قابلیت متعالی شدن در حد فجیع را داریم، و هم قابلیت بیچاره شدن، خاسر دنیا و اخرا شدن در حد فجیع را. و چه قدردان باید باشیم، که هدایت خدا بر دل ما تابیده و قابل هدایت بوده ایم. لکن این نعمت الهی را چه بسیار تضییع کرده ایم و این در گران بها (هدایت الهی) و این نهال عشق پروردگار را آب نداده ایم، که به استعداد واقعیش نرسیده و حال اینکه ما این نهال را داریم و باید در حفظ و حرس و حرث آن بکوشیم. تا به جایی برسد. نمیدانم برای چه ولی باید برسد. چون خدا خواسته که باید برسد، پس باید برسد. و اینچنین است ماجرای کنزالمخفی و در واحد، کانهو ماجرای لوبیای سهر آمیز، که درخت نعمت و هدایت الهی تا بدانجا رسید، که در قصه به ثروت دنیا، و در واقع برای من و توی ایرانی، به عشق خدا، و درک مفهوم هدایت، و عشق الهی و پروردگار که چه شیرین است وصال یار. و بودن با واصلان که در ظاهر در دنیا و در باطن همراه با پروردگار خویشند. یاد آن پیر فرزانه، بخیر که به حق، واصل بود. حاجی سیف. واصل بود و واصل تر تر شد. به امید وصال هر چه ترتر و هر چه بیشتر برای همگان الالخصوص، بر و بچ کانون فرهنگی رهپویان وصال. برای این بد بخت مفلوک فلک الله پرورده نعمت خورده و عصیان کرده نیز طلب وصل و وصال بفرمایید. که بیچاره و عاصی، در پی مفهومی هستم که هیـــــــــــــــــــــــــــــــچ خود از آن سر در نمی آورم. </description>
<pubDate>Sat, 05 May 2007 13:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarlashkar&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>sarlashkar</dc:creator>
<guid>http://sarlashkar.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از صد سال</title>
<link>http://sarlashkar.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>بعد از صد سال یادم آمد که اینجا وبلاگی هم داشتم. البته تو این مدت، بیماری سختی رو رد کردم. کلی حرف تو دلم اومد که گفتم اینجا بنویسم که یادم رفت. کلی درد و دل، ولی آخریش اینه که بعد از کلی فکر فهمیدم به هیچ ....</description>
<pubDate>Mon, 05 Mar 2007 16:55:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarlashkar&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>sarlashkar</dc:creator>
<guid>http://sarlashkar.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز صبح موقع رانندگی</title>
<link>http://sarlashkar.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>جالب بود همه چی میزون بود ماشین تو اون سرما خوب گاز&amp;nbsp; میخورد منم دیرم بود و ... به این فکر کردم چقدر باید برای موهبتی که خدا تو اون صبح سرد به من داده بود تا به کلاسم به موقع برسم شکر کنم.راستش تو این دو سه هفته اخیر بد بیاریای ظاهری لشکر و روحیه افتضاح من این موضوع واقعا فکر کردن داشت. اما به یه نکته دست پیدا کردم و اونم اینه که اگه من بخوام بخاطر خوش بودن و بی نقص بودن و راحت بودن لحظات خدا رو شکر کنم این فرایند منو یک شاکر خوب و ثابت در خونه خدا نمیکنه باز به همون دوتا شکر قدیمی خودم رسیدم که باید همیشه به خاطر اونا خدا رو شکر کرد. حرفی از بزرگان در ذهن ندارم اما پیش خودم با این دو تا خیلی حال میکنم و خدا رو به خاطرشون شاکرم: یک اینکه اصلا اون خدای سر سلسله عشق های افسانه ای که عشق بهش موضوع شعرا و عرفاست به من موجودیت در عالم دنیاش رو داده پس منو دیده یعنی بخشی از فکرش رو منت گزاشته سر بوجود آوردن من صرف کرده. دوم اینکه میون این همه موجود تو زمینش منو مسلمون و شیعه قرار داده و حتی سوم اینکه به من جایگاه تاثیر بر جهانم رو به اون شکل که حتی خودم هم دوسش دارم رو داده. باورم نمیشه الهی همیشه اینجوری فکر کنم که با این طرز فکر همیشه خدا رو شاکرم. که عدمش کابوسیه در نوع خودش. شکرت خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا مهدی&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Dec 2006 12:15:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarlashkar&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>sarlashkar</dc:creator>
<guid>http://sarlashkar.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
